ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!
دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم
اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت
کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!
آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد
حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند
همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت
خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......
کاشــــــــــکي که بارون بزنه به سـقف و ايوون بزنه
کاشــــــــــکي دلم پر بگيره شادي رو از سر بگيره
کاش دوبـــــــاره بارون بياد رو تن ياس و نسترن
کاشــــــــکي بوي خدا بياد تو کوچه و تو باغ من
کاش دوبـــــاره بارون بياد اشک خدا رو ببوسم!
تا که دلــــــــــــم جون بگيره از غم دنيــــــــــــــا.... نپوسم
شبهای تنهایی لیدا در Fri 27 Jul 2007 Time 5:9 PM | لینک ثابت |
به نام تنها مونس شبهای تنهایی
سرم را به آسمان چرخاندم، بسوي خورشيدوستارگان و ذرهاي از عشقم را در هر ستاره، ماه و خورشيد نهادم و آنان نيز بمن عشق ورزيدند. آنگاه عشقم را به آدميان دادم و با همه بشريت يكي شدم