
به آن ميتابد دستانت را دوست ميدارم ٬٬می دانی چرا؟
چون با خيالهای شبانه ام اينگونه کنار آمدم که دستهای آشنای تو اشکهايم
را ميزدايد از چشمان منتظر و غمگينم چشمانت را دوست دارم ٬٬ميدانی چرا؟
چون پنجره ذهن خسته ام را هميشه به باغ اميد چشمان تو پيوند زده ام
زيبا!!!! و در پايان اين شبزدگيها ترا دوست دارم
********************
من سردمه ٬٬٬کنار تمام روزهايی که بايد می بودی و نبودی تنهايی ام را
به اشک می سپردم ٬٬٬
بوته های سوخته دلهای عاشق را ميبينی؟ دلهای تنهايی که شايد هزاران
بار از کنارشان ساده گذشتيم و حتی نپرسيديم که چرا چيزی نمی گويند ؟
احتياج به گرمای چيزی به نام عشق در زمزمه های شب سکوت من
نهفته است ولی آنقدر آدمها از هم دور شده اند که می ترسم حتی نامی از
عاشقی بگويم ! کنار اين همه سکوت هميشه اين جواب را شنيده ايم که
زندگی بيرحم تر از غصه عشق من وتوست!!
من با تمام تنهايی ام به استقبال عشق می روم ! ميدانی چرا؟ چون می
دانم که چيزی برای از دست دادن برايم باقی نمانده! به تو که فکر ميکنم
شب به پايان ميرسد
وقتي ميخواهم براي تو بنويسم ، دوست دارم از هر آنچه در طبيعت است
كمك بگيرم . وقتي ميخواهم براي تو بنويسم ، دوست دارم از هر آنچه در
كائنات است كمك بگيرم
دوست دارم در خلوت ترين نقطه ماه بنشينم و حرف دلم را فقط براي تو
بنويسم ، دلم نميخواهد هيچ كس حتي فرشته هايي كه در دو طرف شانه ام
زندگي ميكنند حرفهايم را بشنود